حسن حسن زاده آملى
330
هزار و يك كلمه (فارسى)
معدوم نمىشود و ليكن اين مطلب معلوم نشد كه اگر از بدن مفارقت نمايد باز قوايى كه در حيات دارد بعد از مفارقت نيز خواهد داشت يا نه . مثلا روح بعد از مفارقت از بدن داراى قوّهء باصره و سامعه و قوّهء محركه و قوّهء واهمه و حافظه خواهد بود يا آنكه بعد از مفارقت از بدن داراى لذت و الم و سرور و حزن مىشود يا نمىشود . شكى نيست كه بدن از براى حيوان به منزلهء آلتى است كه در مقاصد خود به كار مىبرد ، و به اين جهت افعالى از حيوان كه به وسيلهء اين آلات انجام مىگيرد اگر آلات معدوم شوند حيوان از انجام آن عاجز است . حواس خمسهء ظاهره ، واسطه در حس نمودن مشاهدات است و بعد از بطلان اينها حس از بين مىرود و نيز قوايى كه به واسطهء مغز انجام مىگيرد ، بعد از موت نابود مىشود . و همچنين با نداشتن دست و پا و ساير اعضا ، حركت و عمل در بين نيست . مع ذلك ، بايد تصديق نمود كه ادراك غير از حس است ؛ يعنى حيوان با نداشتن چشم چيز را نمىبيند به طورى كه شعاع از اجسام خارجى وارد جليديه شده و تأثير در عصب باصره كند و ليكن آيا ممكن نيست به نوعى ديگر غير از تأثير شعاع در جليديه چيزى مدرك واقع شود ؟ همچنين در سامعه و ساير حواس ؟ شخص در عالم رؤيا و بىهوشى و بعضى امراض چيزهايى مشاهده مىكند كه يقينا در خارج موجود نيست و هيچ تأثيرى در عصب باصره و جليديه پيدا نشده است ! اين چيزها را انسان با چشم نمىبيند ، زيرا كه ديدن چشم به تأثير نور است در جليديه . اينها به قوّهء ديگرى غير چشم مرئى هستند شايد قوهاى در دماغ است كه در باطن چنين صورى را مشاهده مىكند و اگر دماغ از بين برود ديگر اين قوّه موجود نباشد . شيخ الرئيس و امثال وى همينطور گفتهاند ، يعنى مشاهدهء اين امور منسوب به حس مشترك است و حس مشترك در دماغ است و بنابراين ، قواى ادراكيهء حيوان ، كلية ، چون به واسطه دماغ يا اعضاى حاسّه است ، بر فرض اينكه روح او مجرد هم باشد ، از بين مىرود ؛ يعنى انسان بعد از مردن از اين قوا هيچ همراه